تبليغاتX
مسافر42 - قلب ساده
اي كه مرا خوانده اي ، راه نشانم بده
 

 

 

 

از  باغ  مي برند تا  چراغانيت  كنند

 تا كاج جشنهاي  زمستانيت كنند

 پوشانده اند صبح تو را از ابرهاي تار

 تنها به اين بهانه  كه بارانيت كنند

 يوسف به اين رهاشدن از چاه دل نبند

 اين بار مي برند كه  زندانيت  كنند

 يك­نقطه­بيش،­فرق رحيم و رجيم نيست

 از­نقطه­اي بترس­كه شيطانيت كنند

ای گل ،گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

 آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

 گاهي­بهانه­ايست كه قربانيت كنند......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:17  توسط صالحي  |