تبليغاتX
مسافر42
اي كه مرا خوانده اي ، راه نشانم بده
 

 

آسمون بغضشو خالی می کنه
آدمو حالی به حالی می کنه
کوچه ها رنگ زمستون میگیرن
شیشه ها بخار و بارون میگیرن
آدما چتراشونو وا میکنن
گریه ابرو تماشا میکنن
نمیخوان مث درختا تر بشن
از دل قطره ها باخبر بشن
نمیخوان بی هوا خیس آب بشن
زیر بارون بمونن خراب بشن
اما تو چترتو بستی کبوتر
زیر بارونا نشستی کبوتر
رفتی و سنگا شکستن بالتو
اومدی هیچ کی نپرسید حالتو
بعضیا دشمنای خونی شدن
بعضیا غول بیابونی شدن
بعضیا میگن که بارون کدومه؟
بوی نم شرشر ناودون کدومه؟
دیدی... دیدی آسمون خراب شد سر ما؟
غصه شد وصله بال و پر ما؟
حالا تو سایه نشینی مث من
خوابای ابری میبینی مث من
چقد اینجا میخوری خون جگر؟
کبوتر عصاتو بنداز و بپر ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:14  توسط صالحي  |