
روزي روزگاري آدمي بود كه هميشه از چيزي ناراضي بود . برف
مي باريد ، خوشش نمي آمد : سرد بود .
خورشيد خانم بيرون مي آمد : ناراضي بود كه گرم است . باران كه مي
آمد خيس مي شد .
آدم هم به اين بهانه گيري ؟ حالا كاش كار به آب و هوا ختم مي شد . نه
، هيچ كدام از شرايط زندگي به مذاق او خوش نمي آيد . اين تلخ است
، اين ترش ، اين بي رحم ، اين تنگ ، از زنش ناراضي است ، از بچه
هايش ناراضي است ، از خودش هم ناراضي است . ما مسلماً از
خودمان انسانيت و درك و تحمل نشان داديم . او را احضار كرديم ، با
زبان خوش با او صحبت كرديم ، اميدوار بوديم كه خواهد فهميد و سر
عقل خواهد آمد . به او مي گفتيم : « شرم نمي كني ؟ خوب فرض كنيم
هوا چندان خوب نيست ، زنت هم شلخته است ، بچه ات هم مرتب صفر
مي گيرد ، كبد خودت هم مريض است ، ولي دور وبرت را نگاه كن ،
ببين همه چيز چقدر رو به راه است . ببين زندگي چه جلوه اي دارد ،
چه كارخانه هايي ساخته مي شود ، چه نيروگاههايي ، و چه قدر
چيزهاي ديگر. همه اينها را به او مي گفتيم و كوچك ترين سودي نمي
برديم . » باز ازهمه چيز ناراضي است.
نمي خواهد به نصيحتهاي رفيقانه ما توجه كند ، از خود تكبر و بي
اعتمادي به جمع نشان مي دهد و به راه راست باز نمي گردد . لازم شد
اقدامات سختگيرانه تري به عمل آيد . دستگيرش كردند ، محاكمه ، و به
تير باران محكومش كردند .
البته ما زماني در مورد دستگيريها و حكمها ، مرتكب افراطها ، كج
رويها و تخلفهايي شديم . بعد ها نيز با صداقت و شهامت به آنها اعتراف
كرديم و به اعتدال برگشتيم . اين صحبتها ديگر كافي است . ضمن آنكه
اين ناراضي را هم تير باران نكرديم - فرصت نكرديم . وحتي بر عكس
، در دوره بازگشت به اعتدال ، پرونده اش را باز بيني كرديم ، شرايط
را سبك سنگين كرديم ، جواني و ناداني وناپختگي سياسي اش را به
حساب آورديم،
و در سايه حس انسانيت تصميم گرفتيم تير باران را با اردوگاه كار
اجباري عوض كنيم . فرستاديمش تا در جنگل درخت اره كند . به نظر
مي رسيد كه آ دم بايد خوشحال شود ، احساس قدر شناسي پيدا كند و
رفتار انساني ما را ارج بگذارد . ولي او باز هم ناراضي بود . مي گويد
آب وهوا نامساعد است ،طول دوره ي حبسش طولاني است ،الوارها
كلفتند و جيره نان نازك . ما باز درك و تحمل انسانيت نشان داديم . هوا
رابهتر نكرديم ، ولي مدت حبسش را كاهش داديم ، ميزان الوارها را كم
كرديم و جيره نانش را اضافه . ولي او هنوز ناراضي بود . در دوره
دومين بازگشت به اعتدال ، برايش تبعيد را جايگزين اردوگاه كرديم .
از اردوگاه قطع درخت به چوب بري منتقلش كرديم . به نظر ميرسيد
همه چيز رو براه است . ديگر نه حصاري دوروبرت است ، نه نگهباني
و نه سگي . فقط كارهايي است كه بايد انجام بدهي . به چوب بري
بروي ، عصرها در اداره پليس اعلام وجود كني و ديرتر از ساعت
هشت از خانه بيرون نزني . مگر اين انساني نيست ؟ و فكر مي كنيد
نظر او چه بود ؟ باز ناراضي است . نمي خواهد به چوب بري برود ،
به اعلام وجود در اداره پليس تمايلي ندارد – يعني خيلي سخت است ؟ -
و از اينكه شبها در خانه بنشيند هم خوشش نمي آيد . به خاطر اين همه
بهانه گيري مي بايست او را مجازات مي كرديم ، ولي در سايه ي
احساسات انسان دوستانه ويژه خود ، در روند سومين بازگشت به
اعتدال دست به اين اقدام افراطي زديم كه او را كاملاً از مجازات معاف
كرديم . هر جا مي خواهي زندگي كن ( البته معلوم است كه به استثناي
پايتخت ، مراكز شهرستانها ، شهرهاي بزرگ ، وشهرهاي قهرمان ) .
اكنون نگهبان انبار محصولات چوب بري جنگل است ، هشتصد روبل
حقوق مي گيرد، اتاقي در نيم طبقه زير زمين ، كنار موتور خانه ، به او
داده اند ، و هنوز هيچ اثري از قدر شناسي در او نيست ، و بر عكس ،
سراسر نارضايتي است .
خلاصه ، يك همچين آدم بد قلق و ناسازگاري است . هر چه قدر برايش
تلاش كني ، هر چقدر به او لطف كني ، به هر حال ناراضي است .