تبليغاتX
مسافر42
اي كه مرا خوانده اي ، راه نشانم بده
 

 

                            

 

 

 

 

  

 

 

 روزي  روزگاري آدمي بود كه هميشه از چيزي ناراضي بود . برف

 

مي باريد ، خوشش نمي آمد : سرد بود .

 

خورشيد خانم بيرون مي آمد : ناراضي بود كه گرم است . باران كه مي

 

 آمد خيس مي شد .

 

آدم هم به اين بهانه گيري ؟ حالا كاش كار به آب و هوا ختم مي شد . نه

 

 ، هيچ كدام از شرايط زندگي به مذاق او خوش نمي آيد . اين تلخ است

 

، اين ترش ، اين بي رحم ، اين تنگ ، از زنش ناراضي است ، از بچه

 

هايش ناراضي است ، از خودش هم ناراضي است . ما مسلماً از

 

خودمان انسانيت و درك و تحمل نشان داديم . او را احضار كرديم ، با

 

زبان خوش با او صحبت كرديم ، اميدوار بوديم كه خواهد فهميد و سر

 

عقل خواهد آمد . به او مي گفتيم : « شرم نمي كني ؟ خوب فرض كنيم

 

هوا چندان خوب نيست ، زنت هم شلخته است ، بچه ات هم مرتب صفر

 

مي گيرد ، كبد خودت هم مريض است ، ولي دور وبرت را نگاه كن ،

 

ببين همه چيز چقدر رو به راه است . ببين زندگي چه جلوه اي دارد ،

 

چه كارخانه هايي ساخته مي شود ، چه نيروگاههايي ، و چه قدر

 

چيزهاي ديگر. همه اينها را به او مي گفتيم و كوچك ترين سودي نمي

 

برديم . » باز ازهمه چيز ناراضي است.

 

نمي خواهد به نصيحتهاي رفيقانه ما توجه كند ، از خود تكبر و بي

 

اعتمادي به جمع نشان مي دهد و به راه راست باز نمي گردد . لازم شد

 

اقدامات سختگيرانه تري به عمل آيد . دستگيرش كردند ، محاكمه ، و به

 

تير باران محكومش كردند .

 

البته ما زماني در مورد دستگيريها و حكمها ، مرتكب افراطها ، كج

 

رويها و تخلفهايي شديم . بعد ها نيز با صداقت و شهامت به آنها اعتراف

 

كرديم و به اعتدال برگشتيم . اين صحبتها ديگر كافي است . ضمن آنكه

 

اين ناراضي را هم تير باران نكرديم - فرصت نكرديم . وحتي بر عكس

 

، در دوره بازگشت به اعتدال ، پرونده اش را باز بيني كرديم ، شرايط

 

را سبك سنگين كرديم ، جواني و ناداني وناپختگي سياسي اش را به

 

حساب آورديم،

 

و در سايه حس انسانيت تصميم گرفتيم تير باران را با اردوگاه كار

 

اجباري عوض كنيم . فرستاديمش تا در جنگل درخت اره كند . به نظر

 

مي رسيد كه آ دم بايد خوشحال شود ، احساس قدر شناسي پيدا كند و

 

رفتار انساني ما را ارج بگذارد . ولي او باز هم ناراضي بود . مي گويد

 

آب وهوا نامساعد است ،طول دوره ي حبسش طولاني است ،الوارها

 

كلفتند و جيره نان نازك . ما باز درك و تحمل انسانيت نشان داديم . هوا

 

رابهتر نكرديم ، ولي مدت حبسش را كاهش داديم ، ميزان الوارها را كم

 

كرديم و جيره نانش را اضافه . ولي او هنوز ناراضي بود . در دوره

 

دومين بازگشت به اعتدال ، برايش تبعيد را جايگزين اردوگاه كرديم .

 

از اردوگاه قطع درخت به چوب بري منتقلش كرديم . به نظر ميرسيد

 

همه چيز رو براه است . ديگر نه حصاري دوروبرت است ، نه نگهباني

 

و نه سگي . فقط كارهايي است كه بايد انجام بدهي . به چوب بري

 

بروي ، عصرها در اداره پليس اعلام وجود كني و ديرتر از ساعت

 

هشت از خانه بيرون نزني . مگر اين انساني نيست ؟ و فكر مي كنيد

 

نظر او چه بود ؟ باز ناراضي است . نمي خواهد به چوب بري برود ،

 

به اعلام وجود در اداره پليس تمايلي ندارد – يعني خيلي سخت است ؟ -

 

و از اينكه شبها در خانه بنشيند هم خوشش نمي آيد . به خاطر اين همه

 

بهانه گيري مي بايست او را مجازات مي كرديم ، ولي در سايه ي

 

احساسات انسان دوستانه ويژه خود ، در روند سومين بازگشت به

 

اعتدال دست به اين اقدام افراطي زديم كه او را كاملاً از مجازات معاف

 

كرديم . هر جا مي خواهي زندگي كن ( البته معلوم است كه به استثناي

 

پايتخت ، مراكز شهرستانها ، شهرهاي بزرگ ، وشهرهاي قهرمان ) .

 

اكنون نگهبان انبار محصولات چوب بري جنگل است ، هشتصد روبل

 

حقوق مي گيرد، اتاقي در نيم طبقه زير زمين ، كنار موتور خانه ، به او

 

داده اند ، و هنوز هيچ اثري از قدر شناسي در او نيست ، و بر عكس ،

 

سراسر نارضايتي است .

 

خلاصه ، يك همچين آدم بد قلق و ناسازگاري است . هر چه قدر برايش

 

تلاش كني ، هر چقدر به او لطف كني ، به هر حال ناراضي است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:17  توسط صالحي  |