
قبل از آنكه سقراط را محاكمه كنند از ويپرسيدند
بزرگترينآرزويي كه در دلداريچيست؟
در سال 399 قبل از ميلاد، سقراط متهم به كفرو گمراه كردن جوانان شد. او در اين محاكمه متهمشد. خداياني كه آتنيان ميپرستند، او عبادتنميكند...به علاوه جوانان شهر آتن را با افكارخود فاسد ميكنند.
سقراط در دفاعيهاش نقش خويش را نفي نكردو گفت تا واپسين دم و تا زماني كه بتوانم فلسفهباقي را ادامه خواهم داد. او ميتوانست سعي دربهدست آوردن دل قاضي هايي كند كه همشهريخودش بودند اما از آنجا كه خود را مجرمنميدانست نه فرار كرد و نه زير يوغ قاضيهارفت. اجراي احكام براي مردم عادي در روز بعداز محاكمه انجام ميشد. اما اجراي حكم عليهسقراط 30 روز به تاخير افتاد زيرا بعد از اتمامدادرسي دادگاه وسكوت سقراط در برابر دفاع ازخود روزهاي جشن مقدس آغاز شد.
دوستانش در اين مدت سعي كردند كه سقراطرا از زندان نجات دهند اما سقراط قبول نكرد.بالاخره روز موعود فرا رسيد. جلاد ظرفشوكران كه زهري با اثر تدريجي بود، را آورد وسقراط آن را نوشيد. او دوستانش را تسلي ميدادو اشك را از گونههاي آنها پاك ميكرد. هنگاميكه بدنش سنگين شده و پاهايش ورم كرد، باز همبه تعقل و انديشيدن ادامه داد. او با صداي بلند بهمرگ خود ميانديشيد. به مرور كه حرفهايفلسفيگونه به زبانش ميآمد اعضاي بدنشبيحركت ميشد. سرما بر او غلبه كرد و دچارتشنج شد. چهرهاش انقباض پيدا كرد و سپس درآرامشي خاص چشمانش را روي هم بست.
او در آخرين لحظات مرگش ميگفت: او پيروزاست زيرا نه تنها بر هراس از مرگ چيره شده،بلكه بر مرگ خويش نيز غلبه يافته است. هيچچيزبدون فلسفه ارزش زيستن ندارد.
بالاترين آرزوهاي سقراط
قبل از آنكه سقراط را محاكمه كنند از ويپرسيدند بزرگترين آرزويي كه در دلداريچيست؟ او پاسخ داد: بزرگترين آرزوي من ايناست كه به بالاترين مكان آتن صعود كنم و باصداي بلند به مردم بگويم، اي دوستان چرا با اينحرص و ولع بهترين و عزيزترين سالهاي زندگيخود را به جمع كردن ثروت و سيم و طلاميگذرانيد. درحالي كه آنگونه كه بايد و شايددر تعليم وتربيت اطفالتان تلاش نميكنيد. اين رابدانيد كه ذرهاي از ثروت خود را به همراهنميبريد و همه را براي ديگرانميگذاريد پساين قدر براي بدستآوردن مال دنيا حريصنباشيد و قناعت را پيشه كنيد، تا از زندگي لذتبيشتري ببريد.

آينه بودن هزينه دارد.ممكن است .
توسط آدمهاي زشت شكسته شويد.

می انديشم پس هستم . هستم چون فكر مي كنم.
فكر ميكنم چون شك ميكنم.
"مي انديشم، پس هستم" وقتي من حكم مي كنم كه شيئي هست
يا موجود است چرا كه آنها را مي بينم، قطعا با بداهت بيشتري لازم
مي آيد كه خود من كه شي را ميبينم، وجود داشته باشم چون ممكن
است آنچه من مي بينم در واقع آن شي نباشد، همچنان كه ممكن
است من حتي چشمي نداشته باشم كه چيزي را ببيند ولي محال
است وقتي مي بينم يا فكر مي كنم كه مي بينم (فرقي نمي كند) خود
من كه فكر مي كنم معدوم باشم."
تصور وجود كامل را همه ما داريم و لازمه چنين تصوري آن است كه بايد
وجود كاملي وجود داشته باشد چون وجود كامل اگر وجود نمي داشت
كامل نمي بود، در ضمن اگر وجود كاملي در ميان نبود تصور آن نيز به
ذهنمان راه نمي يافت! تصور خدا در ذات ماست. اين تصور از وقتي كه
بدنيا مي آييم و مثل علامتي كه سازنده روي فرآورده خود مي گذارد بر
ما نقش شده است. چرا كه تصور كمال از انسان بي كمال ممكن
نيست!
زیر یک سنگ سیاه
دونه ای زد جوونه
سر در آورد از تو خاک
آسمون رو ببينه
سایه سیاه سنگ. افتاده بود روی تنش
سردی پیکر سنگ مونده بود رو بدنش
خسته شد نشست رو خاک
اون جوونه قشنگ
نتونست بیاد بیرون
از زیر سینه سنگ
گفت که زیر سنگ سرد، من غریب واسیرم
زیر این حجم کبود جون میدم من میمیرم
سنگه تا حرف وشنید
قلب سنگیش شکست
گفت که با این همه درد
نمیشه اینجا نشست
لب پرتگاه جنون لغزید و افتاد توي رود
چشمای جوونه دید آفتاب و هرچی که بود
چه قشنگه کار سنگ
تو سکوت شعر من
رسیدن به اوج عشق
قصه سقوط سنگ
یکی هست که میگزره از خودش ببین چه سخت
سنگه افتاد ته رود تا جوونه شد درخت