تبليغاتX
مسافر42
اي كه مرا خوانده اي ، راه نشانم بده

 

 

 

 

باز هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفندو گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز نوروز سعید

باز هم سال جدید

باز هم لاله عشق

خنده و بیم و امید

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9:22  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتي كه من به دنيا آمدم ؛هيچ پادشاهي دستور نداده بود كه هر پسري در اين روز متولد ميشود ؛كشته شود.وقتي من به دنيا آمدم كسي يك سبد چوبي آماده نكرد؛مرا توي يك ملافه سفيد و تميز نپيچيد ؛توي سبد نخواباند و به آب نينداخت....

من آن نوزادي نبودم كه وقتي متولد شد ميتوانست صحبت كند در حالي كه توي گهواره بودم اما دندان نداشتم.....

من در جواني ام بتهاي بتكده را نشكستم و هيچ پادشاهي دستور نداد كه مرا در آتش بيندازند.پدرم خواب نديد كه مرا قرباني كند و من تيزي و شفافيت چاقوي مهرباني اش را بر گلويم تجربه نكردم...

من هرگز زبان تمام حيوانات را بلد نبودم و نميدانستم مورچه ها چه ميگويند......اگر كسي حرفهايم را قبول نكند عصايي ندارم كه به زمين بكوبم و اژدهايي شود تا به حرفهايم ايمان بياورند......

من هميشه در همين چهار ديواري زندگي ميكنم.هميشه روي همين زمين ميخوابم.اگر اشتباهي كنم يا حرفي بزنم كه خدا از آن دلگير شود؛مرا توي شكم ماهي نمي فرستد.....

پيراهن من ساده و آبي رنگ است.هميشه بوي عطري ميدهد كه اگر فراموش نكنم به آن ميزنم.ولي اگر روي چشم كسي كه نابيناست بيفتد؛شفايش نميدهد.من اگر به مرده اي دست بزنم او همچنان مرده است......

 

 

من آدم مهمي هستم.خيلي مهم.اين را با اطمينان ميگويم.با صداي بلند جلوي آينه به خودم ميگويم.اين را در چت رومها و در تمام  خيابانها و كوچه پس كوچه هاي شهرمان فرياد ميزنم تا همه بدانند كه مهم هستم و مهم هستند...با اينكه معجزه اي ندارم مهمم..با همين لباسهاي ساده كه بوي عطرميدهند مهمم.اگر چه مثل خيليهاي ديگر هستم.غذا مي خورم.خسته ميشوم؛ مي خوابم؛ميدوم؛زمين مي خورم ؛تب ميكنم؛دل درد ميگيرم ..ميميرم...اما باز هم مهمم.

اين را از آنجايي ميگويم كه آفريده شده ام.ميشد كه نباشم.ميشد كه هيچ نشاني از من در اين دنيا نباشد.ميشد كه به دنيا نيايم تا كسي شاد نشود و مادرم نه ماه يك خجم گوشتي بزرگ را با خود به اين ور و اون ور نكشد.ميشد توي دفتر هيچ معلمي جلوي نام و نام خانوادگي من علامت حاضر نباشد.ميشد پسر عموي هيچ كس نشوم و در هيچ كلاسي كنفرانس ندهم.هيچ كس نمي پرسي چرا؟؟؟؟هيچ كس هم جاي خالي مرا احساس نميكرد....

اما با اين همه خدا تصميم گرفت كه باشم.خدا تصميم گرفت كه مرا ؛ خود مرا بيافريند و اين طور شد كه من مهم شدم.هر ذره كار خوب و بد من مهم شد.خدا براي هر ذره از اعمال و رفتار من ارزش قائل شد و من مهم شدم.حتي اگر در 40 سالگي به پيامبري نرسم باز هم مهم هستم...

خدا مرا آفريد.شايد هم حرف گل سرخ درست باشد كه ميگويد:خدا تو را براي من آفريد.اگر تو نبودي من همه عمر جاي خالي تو را احساس ميكردم و از خدا مي پرسيدم چرا؟؟؟چرا خار نيافريدي؟؟؟؟

من با تمام خصوصياتم. مهم هستم.تو نيز.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:52  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

 

پرويز مدير موفق ايراني كه چند شركت بزرگ آمريكايي

 

و اروپايي را در اختيار دارد . دو سال پیش به دعوت

 

وزارت بازرگاني كوبا به آن كشور رفت.خود ميگويد تمام

 

راه به ياد سالهايي بودم كه در تهران با وحشت از پدر و

 

هم درجه هاي وي در ارتش شاهنشاهي ، و سخن چينها ،

 

 عكس كاسترو و چه گوارا را در جاي مطمئني در اتاقم

 

 پنهان كرده بودم ، شخصيتهاي رويايي كه آرزو داشتم

 

در ايران هم پيدا ميشدند.و هيچ باورم نبود كه روزي به

 

عنوان تبعه امپرياليسم جهانخوار به ديدار آن قهرمان

 

افسانه يي ميروم.

 

به گفته پرويز وي وقتي وارد هاوانا مي شود و آن فقر

 

 باورنكردني را مي بيند كه از درو ديوار به مسافر خبر

 

مي دهد. كه به يكي از مصيبت بار ترين سرزمينهاي

 

جهان واد شده است،با خود ميگيند كشوري كه در حال

 

مبارزه با ابر قدرت است، همين را نصيب مي برد .

 

وي ساعتي بعد از ورود وقتي كه همراه معاون وزارت

 

بازرگاني كوبا دارد به سوي هتل محل اقامتش ميرود،

 

ناگهان مي بيند كه ميزبان گفت فيدل.....و مشاهده ميكند

 

 

كه فيدل كاسترو افسانه يي او در چند قدمي است.داشت

 

دعواي دو راننده تاكسي را حل ميكرد .  اما  گويي

 

برنامه ريزي شده بود چون وقتي دقايقي بعد با پرويز

 

در اتومبيل نشست مي دانست كه او چه دارد . و براي

 

چه به كوبا آمده است. بايد تجسم كرد حال كسي مانند

 

 پرويز را كه هنوز دفترچه هاي دورانه نوجواني خود را

 

دارد كه در آن با چه كلماتي كاسترو را تحسين كرده .

 

وشعر هايي در باره  وي  سروده بود . حالا همان

 

قهرمان افسانه يي آمده به اين نماينده سرمايه داري

 

 بگويد كمك مان كنيد تا مردمان از فقر نميرند . پرويز

 

مي گويد نميدانم كه براي او يا به خاطر پوچي خيالهاي

 

جواني خود بغضي كرده بودم . و دلم مي خواست هر

 

چه زودتر از او جدا شوم و گريه كنم. اين حالي است

 

كه هزاران وبلكه ميليونها تن از نسل سابق در طول

 

امسال با خود تجربه كرد.زماني كه خبر رسيد.

 

 سرانجام كاسترو از قدرت كنار گرفت و رائول برادرش

 

فرمانروايي جزيره را آغاز كرد . گرچه كاسترو هنوز

 

 نمرده وهفته گذشته در يك برنامه تلوزيوني هم ده دقيقه

 

حرف زد . در آن مدت هاوانا كاملاً خلوت  بود .وهيچ

 

كس نمي داند كه وقتي فيدل مرد با جنازه او چه خواهند 

 

كرد . و همه سعي مي كنند حرفي براي بعدها نزنند .

 

سرنوشته كوبا و كاسترو  منحصر به فرد است . ديگر

 

چنين سرگذاشتي به آنها كه در شغلهاي مادام العمر

 

 نشستن  تعارف نميشود.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:35  توسط صالحي  | 

                           

                             

                         

مذهب دو لايه دارد:لايه بيروني مذهب كه شريعت است.پيكره مذهب است.لايه داخلي مذهب؛ حقيقت است.حقيقت ناب.از ديد  شريعت ؛ اسلام و بوديسم و يهوديت و هندوييسم وجود دارند.ولي از منظر حقيقت ؛ ایمان و ذن و حسيديسم  و يوگا وجود دارند..مسلمان بودن خيلي مهم نيست بلكه ایمان مهم است.بودايي بودن مهم نيست چون با تغيير لباس ميتوان بودايي شد ولي پيرو ذن بودن خيلي با ارزش است.يهودي بودن ارزشي ندارد بلكه حسيدي شدن با شكوه است.

بايد به مركز توجه داشت.نبايد گرفتار پيكره شد.شريعت پيكره است و حقيقت مركز.شريعت محيط است و حقيقت مركز.هميشه محيط از مركز بزرگتر است.محيط بزرگ است و مركز كوچك.دنياي اسلام خيلي بزرگ است .درست مثل بوديسم و يهوديت.ولي ایمانیان و يوگيها و حسيديها خيلي اندكند..براي يافتن آنها بايد به جستجو پرداخت..يعني فقط كساني به آنان دست ميابند كه واقعا اين نياز را در خود حس كرده باشند كه ميخواهند..و اين خواستن مهم است...

ایمانیان و حسيديها و ذنيها و يوگيها هميشه اندك هستند.خيلي كم...حتي تصورش را هم نميشود كرد..                                                                                            الماسها در شن گم  شده اند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 13:31  توسط صالحي  | 

 

 

                                                        

                                           

                       

                                                                

 


غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

 

از دیدن نور ماه یه عمرِه بی نصیبیم

 

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنیست

 

اینجا ولی آسمون اشک ریختن هم بلد نیست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 20:7  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا,

خالق زيبايی

و سرايندهء عشق

آفرينندهء ماست.

مهرباني ست که ما را به نکويی,

دانايی,

زيبايی

و به خود ميخواند.

جنتی دارد نزديک٬زيبا و بزرگ

دوزخی دارد ـ به گمانم ـ

کوچک و بعيد.

در پی سودا نيست

که ببخشد ما را

وبفهماندمان

ترس ما بيرون دايرهء رحمت اوست.

 

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که خرد را با عشق,

علم را با احساس

و رياضی را با شعر,

دين را با عرفان٬

همه را با تشويق تدريس کنند.

روی انگشت کسی

قلمی نگذارند,

ونخوانند کسی را حيوان

ونگويند کسی را کودن

و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش

هيچ کس چيزی را حفظ نبايد بکند.

مغزها پر نشود چون انبار,

قلب خالی نشود از احساس.

درس هايی بدهند

که بجای مغز, دل ها را تسخير کنند.

از کتاب تاريخ

جنگ را بردارند.

در کلاس انشا

هرکسی حرف دلش را بزند.

غير ممکن ها را از خاطره ها محو کنند.

تا کسی بعد از اين

باز همواره نگويد :هرگز! 

و به آسانی هم رنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشی تکرار شود.

رنگ را در پاييز تعليم دهند.

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قلهء کوه

وعبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد

که شبی چندين بار همه تکرار کنيم: 

عدل

آزادی

قانون

شادی

امتحانی بشود که بسنجند ما را

تا بفهمند که چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم.

 

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که در آن آخر وقت به زبانی ساده

شعر تدريس کنند.

و بگويند تا فردا صبح

خالق عشق نگه دار شما!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:7  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 


 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید.

 

             هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد.

 

            اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:31  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من دلم می خواهد

 

خانه ای داشته باشم پر دوست

 

کنج هر دیوارش

 

دوستهایم بنشینند آرام

 

گل بگو گل بشنو

 

هرکسی می خواهد

 

وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد

 

یک سبد بوی گل سرخ

 

به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن

 

شست و شوی دلهاست

 

شرط آن داشتن

 

یک دل بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم

 

روی آن با قلم سبز بهار

 

می نویسم ای یار

 

 

 

                     خانهء ما اینجاست                                                              

 

تا که سهراب نپرسد دگر

 

 

خانهء دوست کجاست
 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:43  توسط صالحي  | 


 

روزی روزگاری سه لاک پشت به نامهاي (پدر لاک پشت)(مادر لاک پشت)و(بچه لاک پشت) کنار هم زندگی ميکردند يک روز بهاري انها تصميم گرفتند به گردش بروند محل مورد نظر را هم نه بيشه ای زيبا کمی دورتر از خانه شان بود،اتنخاب کردند بعد هر سه با هم وسايل مورد نياز را جمع کردند و هر چه غذای خوشمزه به ذهنشان ميرسيد برداشتند و سر انجام بعد از سه ماه اماده شدند و در حالی که سبدهايشان را حمل ميکردند به راه افتادند
انها رفتند و رفتند و زمان گذشت و بعد از هجده ماه نشستند و استراحت کردند در حالی که تازه نصف راه را پيموده بودند. کمی بعد به راه خود ادامه دادند دو سال گذشت و اواخر سال سوم به بيشه رسيدند سبدهايشان را باز کردند و سفره را انداختند و غذاها را در سفره چيدند مادر لاک پشت نگاهی به سبدها انداخت انها را خوب گشت و سرش را تکان داد سرانجام با ناراحتی گفت:
-در قوطی باز کن نياورديم
هر سه به يکديگر نگاه کردند پدر لاک پشت و مادر لاک پشت گفتند:
-بچه لاک پشت تو برگرد و ان را بياور
بجه لاک پشت گفت:
-چی؟تمام اين راه طولانی را برگردم؟اصلا حرفش را نزنيد!
پدر لاک پشت گفت:
-مگر چه اشکالی دارد؟مطمئن باش بدون در بازکن نمی توانیم قوطی را باز کنيم و چيزی بخوريم منتظرت ميمانيم
بچه لاک پشت گفت:
-قول ميدهيد تا رفتن و امدن من به چيزی دست نزنيد؟
انها جواب دادند:
-بله قول ميدهيم
با اين حرف بچه لاک پشت حرکت کرد و بعد از مدتی ميان بوته ها ناپديد شد
پدر لاک پشت و مادر لاک پشت منتظر ماندند انها صبر کردند و صبر کردند تا اينکه يک سال کامل گذشت البته ان دو احساس گرسنگی ميکردند ولی بر سر قولشان ماندند و همچنان انتظار کشيدند يک سال ديگر هم گذشت و وارد سال سوم شدند انها ديگر بشدت گرسنه بودند مادر لاک پشت گفت :
-فکر نميکنی وقتش رسيده که چيزی بخوريم ؟بچه لاک پشت متوجه نمی شود !
پدر لاک پشت گفت:
-نه ما قول داده ايم بايد صبر کنيم
بنابراین صبر کردند و يک سال ديگر هم سپری شد گرسنگی انها شديد شده بود مادر لاک پشت گفت:
-شش سال گذشت چرا بر نميگردد؟تا حالا بايد رسيده باشد
پدر لاک پشت گفت :
-بله همين طور است شايد بهتر باشد همين طور که منتظريم ساندويچی هم بخوريم
انها ساندويچ را برداشتند اما قبل از انکه بخورند صدايی از نزديکی به گوششان رسيد:
-اهان ميدانستم که تقلب ميکنيد!
بچه لاک پشت بود که از پشت بوته ها بیرون امد و ادامه داد:
دیدید زیر قولتان زدید؟چه خوب شد که نرفتم!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:28  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

 

 

هدف از رفتن رسیدن نیست.

 

 

اما برای رسیدن هیچ راهی جز

 

 

رفتن نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 20:48  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

  خدایا

 

   رحمتی کن تا

 

  ایمان برایم آب و نان نیاورد

 

  قوتی بخش تا

 

  نانم را

 

  و حتی نامم را

 

  در خطر ایمان افکنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:25  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

دنیایی بزرگ

ازدیاد آدمها بر روی شهر

اخطار هر روزه

تکرار هر روزه

سر در گمی ات در یک غروب

پشت چراغی قرمز

و یا نه ...

حتی خواندن تکه ای روزنامه

در می یابی

هجوم آدمها را.

پس چرا

کنار این عدد لبریز شده .

فقط یک ، یکی را نمی یابیم

شاید قالب بسته من

به تابش آفتاب سالها

شکلی دیگر گرفته.

و یا شاید آفتاب سرخی خود را.

در سایه های درهم بنفش گم کرده.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:3  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

    کارهای کوچک راه را برای

   

 

   کارهای بزرگ باز می کند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:47  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 بديهي است . كه اگر محتويات كتابي و يا انديشه ها

 

و احساسات  و عواطف شخصي، با دنياي روحي مردمي

 

 سازگار نباشد ، اين كتاب و يا آن شخص عملا  تنها و

 

بيگانه مي ماند، هر چند نامشان با هزاران تجليل و تعظيم

 

 برده شود.                                          

 

بايد اعتراف كنيم، دنياي روحي اي كه براي خود     

 

ساخته ايم دنياي ديگري است غير از دنياي علي و

 

 نهج البلاغه.                                                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:41  توسط صالحي  |