تبليغاتX
مسافر42
اي كه مرا خوانده اي ، راه نشانم بده
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 در زمستان هم مي توان جوانه زد.

 

 

  منتها بايد باور داشت كه مي توان.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:56  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

 

 

گمان رسيدن ، يكي از بازي هاي نفس است .

 

سلوك ، مستلزم مرگ  نام  و ننگ  است .

 

سلوك  ، مستلزم بي خانماني معنوي ست .

 

 كساني كه هنوز خانه اي دارند ،

 

 توان گام نهادن به راه را ندارند .

 

 

 

حيلت را رها كن ،عاشقا ، ديوانه شو ، ديوانه شو

 

واندر دل آتش در آ ، پروانه شو ، پروانه شو

 

 هم خويشرا بيگانه كن ، هم خانه را ويرانه كن

 

 وانگه بيا ، باعاشقان همخانه شو ، همخانه شو

 

 بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي

 

 گر سوي مستان مي روي ، مستانه شو ،مستانه شو.

 

چون جان تو شد در هوا ز افسانه ي شيرين ما

 

فاني شوو چون عاشقان افسانه شو ، افسانه شو

 

 قفلي بود ميل وهوا بنهاده بر دلهاي ما

 

مفتاح شو ، مفتاح  شو،  شكرانه دادي

 

عشق را از تحفه ها و مال ها

 

هل ما را ، خود را بده ، شكرانه شو ، شكرانه شو .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:59  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

  ياد بگيريم كه خوب ببينيم ،

 

           

             خوب ببينيم كه ياد بگيريم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:43  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

             

      تنها سفر نكن

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:24  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خيلي ها عاشق  دو راهي اند ! در واقع تمام تلاش خود را

 

 

در زندگي به خرج مي دهند تا نهايتا خود را بر سر يك

 

 

دو راهي قرار دهند!

 

 

بروم يا بمانم!؟

 

 

رهايش كنم يا تا ابد با او باشم !؟

 

 

آشتي كنم يا قهر بمانم!

 

 

تا ابد دشمن خوني باشم يا براي هميشه رفيق جاني و

 

 

هوادارش شوم.

 

 

چپي باشم يا با راست همراه شوم و چپ را دوشمن

 

 

باشم!؟

 

 

اين يا آن باشم!!؟ يكي به من كمك كند و بگويد كدام

 

 

را انتخاب كنم ! اين را يا آن را !؟

 

 

ما انسان ها آنقدر شيفته دوراهي و دو گانگي هستيم

 

 

كه حتي براي آن كلماتي خاص هم اختراع كرده ايم.

 

 

كلمه اي ماننده " يا " كه خود به خود ما را بر سر دو

 

 

راهي قرار ميدهد ! يكي را انتخاب كن : اين را

 

 

مي خواهي " يا " آن را !؟ ‌بابا را بيشتر دوست داري

 

 

" يا " مامان را !؟ عمو بهتر است " يا " دايي !؟ و تو

 

 

مي ماني كه وقتي از هر دو چيزي را مي پسندي .

 

 

چگونه آن را بر زبان آوري و حتي درون دلت زمزمه

 

 

كني و نهايت اين دو راهي ها آن ميشود كه تصميم

 

 

مي گيري سر انجام . بخشي از خواستن هايت را با

 

 

انتخاب اين يا آن به فراموشي بسپاري ! و اين آغاز

 

 

عمده مشكلات رواني بشر خردمند قرن 21 است.

 

 

در حقيقت معيار پختگي ودرايت و تدبير يك شخص

 

 

در زندگي تعصب و سرسختي او در سر دو راهي ها

 

 

نيست؛ بلكه مهارت و استعداد آن شخص دريافتن راه

 

 

سوم است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:6  توسط صالحي  | 

 

 

  

 

      خودت باش .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 8:56  توسط صالحي  | 

 

 

یادش به خیر

 

عهد جوانی

 

که تا سحر

 

با ماه می نشستم 

 

 از خواب بی خبر

 

کنون که می دمد سحر از سوی خاوران

 

بینم شبم گذشته

 

ز مهتاب بی خبر

 

این سان که خواب غفلتم از راه می برد

 

ترسم که بگذرد ز سرم آب بی خبر
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:31  توسط صالحي  | 

 

 

 

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.


آسمان مكثي كرد.


رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد


و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،


كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است


و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است


مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،


پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،


دو قدم مانده به گل،


پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني


و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.


در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:


كودكي مي‌بيني


رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور


و از او مي‌پرسي


خانه دوست كجاست."

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 18:37  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

من ميگم : سفر چه سخته .

 

 

اون ميگه : سفر كدومه .

 

 

من مي گم : راه خيلي دوره ، اما عمرمون تمومه .

 

 

اون ميگه : …..

 

 

من مي گم : ارزش بودن توي دنيا كدوماشه .

 

 

اون ميگه : همين كه هستيم خودشم خيلي زياده .

 

 

من مي گم : روحم در فشاره انديشه هام راحتم نمي زاره .

 

 

اون ميگه : اخماتو باز كن يه مهموني راه كاره .

 

 

من ميگم : خوب ،  اگر كاري نداري ديگه ديره .

 

 

اون ميگه : نه ديگه جاتون خالي نمونه .

 

 

 

لطفا  در مورد جای خالی نظر بدهید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:51  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

جمله هاي فرزانگان را جداجدا روي كاغذي بنويس و

 

با خود داشته باش .

 

گاهي يك جمله به مثابه آبي سرد و زلال عمل مي كند

 

و آتش درون تو را خاموش مي سازد.

 

گاهي يك بيت از يك غزل زيبا مي تواند زندگي تو را

 

دگر گون كند.

 

حكايت زندگي عارف بزرگ ؛ فضيل عياض شنيدني

 

است . او ابتدا سر دسته را هزنان و اشرار بود .

 

شبي از شبها او با جماعتي از دزدان در كمين كارواني

 

نشسته بود . يكي از كاروانيان قرآن مي خواند قاري

 

به اين آيه از قرآن رسيده بود .

 

( آيا وقت آن نيامده است كه دل خفته شما بيدار شود )

 

اين آيه چون تيري بر دل فضيل نشست .

 

برخاست.

 

شرمنده و بي قرار .

 

رو به بيابان نهاد و رفت.

 

او مي رفت .

 

مي گريست

 

و مي گفت : چرا ؛ وقت آن آمده است!

 

دل خفته من اكنون بيدار شده است .

 

فضيل بيدار شد.

 

عارف شد .

 

عاشق شد.    

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:22  توسط صالحي  | 

 

 

 

شبي مرد جواني  خواب ديد كه در بياباني بي آب و علف؛

 

زير باري سنگين گام بر ميدارد. در خواب آهسته ناليد ؛ اين

 

بار سنگين كه بر دوش دارم چيست؟ چرا بايد من آن را

 

حمل كنم ؟ به چه دليل چنين بار سنگيني بايد بر شانه هاي

 

من گذاشته شود؟ صدايي پاسخ گفت : بار تو ؛ وزن سنگين

 

همه ي معايبي است كه در ديگران يافته اي. پس ديگر چرا

 

گلايه مي كني؟ مگر خودت اين معايب را نيافته اي و كشف

 

نكرده اي؟ پس تماما متعلق به خود توست!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:14  توسط صالحي  | 

 

 

 

امتحان نهايي دين؛ دينداري نيست ؛ محبت است.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:49  توسط صالحي  | 

 

 

 در خيال ما جهان با خط نور نقش ميشود. جهان تاريك

 

هراسناك و زشت و مرگ آور به نظر ميرسد. جهان ما

 

جهان نور و صدا است. اما اين جهان براي ما است و

 

 نه جهان برا یخود. نور موجي و تابشي در ميان

 

كهكشان امواج و تابش هاست. روشني ، واكنش ارگانيك

 

 ما در برابر نور است. نور مثل ديگر امواج نه تاريك

 

است ونه روشن . ما هستيم كه اين امواج را تاريك و

 

 روشن ميكنيم. نور در جهان است اما روشنايي در ما .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:7  توسط صالحي  | 

 

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش

 

 که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص

 

 دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی

 

 او تو را بشناسد .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:13  توسط صالحي  | 

 

 

هر روز بارها و بارها - به خودت بگو :

 

هی- تو فوق العاده ای فوق العاده .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 9:9  توسط صالحي  | 

 

 

 

آن جا كه همه مثل هم فكر ميكنند

 

 

 

هيچ كس خيلي فكر نمي كند.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:59  توسط صالحي  | 

 

زندگی دایره است

مرکزش صفر بزرگ

و منم داخل آن

وتویی نیز چو من

و من و تو با هم

می توانیم که از صفر

بسازیم عددی

و به اندازه اندازه خود

حجم این دایره را بیش کنیم

گر چه صفریم  ولی گسترش خویش کنیم

پس اگر من به تو یاری نکنم

و تو مانی بی من

یا بمانم بی تو

آسمان بی کس و بی مهر شود

دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:48  توسط صالحي  | 

 

چیکار کنیم که خستگی خسته بشه

دلای ما به روی غم بسته بشه

چیکار کنیم با لالایی خواب نشیم

با یک سراب کاغذی خام نشیم

چیکار کنیم امیدمون سرد نشه

دلهای ما با یک نگاه رنگ نشه

چیکار کنیم با همدیگه یار بشیم

فکرامون یکی کنیم همراه بشیم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:32  توسط صالحي  | 

 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي


شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.


موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.


ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.


براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 19:17  توسط صالحي  | 

 

من شکستم در خود

من نشستم در خویش

لیک هرگز نگذشتم از  پل 
 

که ز رگ های رنگین بسته ست کنون

بر دو سوی رود آسودن

 باورم کن نگذشتم از پل 

 غرق یکباره شدم من فرو رفتم 

 در حرکت دستان تو من فرو رفتم

در هر قدمت ، در میدان

من نگفتم به ذوالکتاف سلام 

 شانه ات بوسیدم

تا تو از این همه ناهمواری

به دیار پکی راه بری

که در آن یکسانی پیروزست

من شکستم در خود

من نشستم در خویش

 



 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 19:0  توسط صالحي  | 

 

تهی بود نسیمی

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای

لب بود و نیایشی

من بود و تویی

نماز و محرابی 

 

 


 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 18:34  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.

 

 

 

 

  

 

  

حسين هدفي والا داشت در راه

 

زن و بچه همه اهل و عيال داشت در راه

 

حسين مي ديد خونها را عطشها را

                            

                                        گلوي خونين علي اصغر را      

 

حسين مي ديد ظهر عاشورا

 

اسارت زينب تن بي سر خود را

 

حسين منظور تو اين بود در اين سختي راه

 

تا به ياد تو شفا يابيم و به جنت راه

 

حسين مقصود تو اين بود تا سيه پوشيم

 

بر سر وسينه زنيم زيرا

 

توبه همراه عزيزانت رفتي در راه

 

حسين ما پيامت را نشنيديم به درستي

 

چو تو را براي خود مي خواستيم

 

نه تو را براي او در راه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:45  توسط صالحي  |