رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد
پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید : می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم
چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا کارتان به تیمارستان نمی کشید ؟
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
دشت هايي چه فراخ !
كوههايي چه بلند !
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !
من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي .
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .
پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :
چه كسي با من، حرف ميزد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم .
يونجه زاري سر راه،
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است !
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
هيچ، مي چرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
سايه هايي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست .
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند
بين خودمان بماند .
داشتم به تو فكر مي كردم و به نشاني هاي ساده براي اثبات
علاقه !
راستي آيا همين نشاني هاي ساده روزمره براي نشان دادن
علاقه كافي نيست .
ولي مي دانم !
به هيچ نشانه اي نمي شود اعتماد كرد .
اكنون مي توانم مثل دختركي هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بي آنكه دست و پايي بزنم
مي توانم بنويسم : باد
و پرواز كنم بي آنكه هراسي از سقوط داشته باشم .
مي توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگي .
مي توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامي ببوسمت بي آنكه كسي ببيند .
مي توام بنويسم :مرگ
و بميرم !
به همين سادگي .
گفتند :ستاره را نمي توان چيد
و آنها كه باور كردند ،
براي چيدن ستاره
حتي
دستي دراز نكردند.
اما باور كن
كه من به سوي زيباترين و دورترين ستاره
دست يازيدم
و هر چند دستانم تهي ماند
اما چشمانم لبريز ستاره شد!
كو همي گفت ...
بنده ما را ز ما كردي جدا
تو براي وصل كردن آمدي
ني براي فصل كردن آمدي
ملت عشق از همه اين ها جداست
عاشقان را ملت ومذهب خداست
ميگويند كسي اشتباه نمي كند كه كاري انجام ندهد ،آنان كه اهل كارند و نگران سرانجامي خوش. يقيناً دچاراشتباه ميشوند . مثل خود من كه مدام به بيراهه ميزنم خودم ميفهمم كه بلد راه نيستم ،اما چون مقصد راميشناسم ،از رونميروم وهر بار سمج تر از نو شروع مي كنم . آدم ها بر سه گونه اند ،گروهي اهل «طريقت»گروهي اهل «شريعت» گروهي اهل «طريقت و پيرو شريعت» ،من هم اهل «دلم» تابع احساسي كه مي آيد ومثل آن شباني كه موسي در بيابان ديد گاه آوازي سر مي دهم براي «معبود» . مطالعه ندارم ، معلمي هم ندارم مثل بسياري از مردم زمانه مان بيابان گردم و ساده . گاه به راحتي گول ميخورم و گاه به راحتي مي رنجم ،حتي وقتي «موسي » مرا هدايت مي كند . آن وقت سكوت مي كنم ، براي مدتي با هيچ كس حرف نميزنم .از هيچ كس چيزي نمي خواهم ، كه كسي را هم ندارم .بشر موجود نيازمندي است و هنگامي كه مجبور ميشود لب بگشايد چيزي بگويد و چيزي بخواهد . اما وقتي كسي را نداري يا داري و باور نداري مي روي سراغ كسي كه محرم توست .
من در چنين لحظاتي باز آواز ميخوانم واز نو شروع مي كنم و معمولاً هروقت كه ميخواهم جوابي دريافت كنم با موسايي برخورد مي كنم كه مرا طرد ميكند و مي گويد :خود مسلمان نا شده كافر شدي . و باز اين چرخه
تكرار مي شود ... درست است كه هر بار وحي مي آيد سوي موسي از خدا ...اما من كه اين وحي رانمي شنوم ، چرا كه موسي نيستم مقام من همان مقام چوپاني است .
موسي هم كه با من سخن نمي گويد ، چرا كه منزلتي اين چنبن ندارم . پس طبيعتي است كه در سرگرداني خودباز اين چرخه را تكرار مي كنم .
نه تصادف ونه سرنوشت هیچ کدام نمی توانند مانع از خواست
یک نفس مصمم شوند . دنیا از آن کسانی است که با خوش
خلقی و ثبات قدم بر می دارند.
من يك نقطه دارد
من به اندازه همان يك نقطه تنهايم
تو دو نقطه دارد
من اگر با تو باشم تنها مي شويم
تنها هميشه سه نقطه دارد
هرآنچه هستي بهترينش باش
Be the Best of Whatever You Are
اگرنمي تواني بلوطي برفراز تپه اي باشي
If you can’t be an oak on top of hill
بوته اي دردامنه كوهي باش
Be a bosk in the hillside
ولي بهترين بوته اي باش كه كنار راه ميرويد
But be the best one that grow beside of way
اگرنميتواني درخت باشي بوته باش
If you can’t be a tree , be a bosk
اگر نمي تواني بوته اي باشي علف كوچكي باش
If you can’t be a bosk , be a little grass
وچشم اندازكنار شاهراهي را شادمانه تركن
and make the scene of beside of a turnpike delightful
اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش
If you can’t be whale, just be a little fish
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
But be the most playful of lake’s fish
اگر نميتواني بزرگراه باشي كوچه راه باش
If you can’t be a highway, be a Lane
اگر نمي تواني خورشيد باشي ستاره باش
If you can’t be sun, be a star
با بردن وباختن اندازه ات نمي گيرند
They don’t measure you with wining or losing
هرآنچه هستي بهترينش باش
Be the best of whatever you are
دو خط موازی زاییده شدند .پسرکی در کلاس درس آنهارا روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.خط اولی گفت:ما میتوانیم زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم . و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار می کنم .میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان. خط دومی گفت: من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.
در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.دو خط موازی لرزیدند. به همدیگر نگاه کردند. و خط دومی زد زیر گریه.خط اول گفت:این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود.خط دومی گفت:شنیدی که چی گفتند ؟هیچ راهی وجود ندارد.ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اولی گفت:نباید ناامید شد.ما از این صفحه کاغذ خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم.خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید.از زیر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد.
سالها گذشت و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ؛ ریاضیدان به آنها گفت:این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند .شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم. اگر
می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت،دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.پزشک گفت:از من کاری ساخته نیست ،دردتان بی درمان است .شیمیدان گفت:شما دوعنصر غیر قابل ترکیب هستید.اگر قرار باشد با هم ترکیب شوید،همه مواد خواص خود را از دست میدهند. ستاره شناس گفت:شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید.رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان .سیارات از مدار خارج میشوند ، کرات با هم برخورد میکنند ، نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت:متاسفم جمع نقیضین محال است.و بالاخره به کودکی رسیدند.کودک فقط یک جمله گفت:شما به هم میرسید.
یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میا ن سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیا وارد آن بوم شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت.و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش ، نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد . و آن ها دو ریل قطار شدند که از دشتی میگذشت. و از آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین میرفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
فريدون مشيري
داستان از سلمان شروع شد. به استاد گرامی بیگلو رسید. وبعد ایشان با توجه به ارادتی که بنده نسبت به این بزرگوار دارم. من را مورد لطف خود قرار دادن تا بازی به من رسید. بازی به این ترتیب است . هر كس ۵ تا ( دقت كنيد فقط ۵ تا ) از چيزايي كه خوانندههاي وبلاگش راجع به اون نميدونند رو ميگه و بعد هم ۵ نفر رو وارد بازي ميكنه و اما....
من در طول زندگی گذشته ام .مسائل مثبت و منفی زيادی برام اتفاق افتاده. که دوست ندارم برملا بشه.اما برای اينکه من هم تا حدودی در اين امر مقدس شر کت داشته باشم . به چند موردش اشاره ميکنم .(لطفا لو نره )
۱- حدود یک سال بیشتر نداشتم.که توی یه فرصتی که برام پیش اومد. شیشه شیر پسر عمومو قاب زدم و تا آخرش نوش جون کردم. اما وقتی دیدم خب کار زشتی بوده توی این چند سال دنبال حلال بودی گرفتن بودم .تا حالا که نشده.
۲-کلاس چهارم دبستان .امتحان آخر سال بود.برای اينکه همکلاسيم مردود نشه.برگ امتحانيمو با اون عوض کردم. اونسال من به صورت مصلحتی رد شدم.
۳-يکی دو سال بعد از دیپلم به صورت اتفاقی با مشکلات زیاد تونستم دکتری رو بگيرم.
آخ خيلی سنگين بود. اما خوب ثواب داشت.
۴-دوران دبیرستان چون من قدوقواره توپی داشتم .میزدم زمین هوا میرفت نمیدو.... ببخشید
بچه ها دیگه مشکل تهیه توپ برای فوتبال نداشتن.
۵-اما توی دانشگاه.بچه ها به من میگفتن علامت(؟) .نمیدونم چرا. شاید برای اون ۱۰ . ۱۵ .۲۰. سوالی که در طی کلاس میکردم.اما اینجاش مهم که بچه ها نمی دو نن من برای جواب بقیه سوالاتم.تو راهرو . دفتر . ماشین.حتی دره خونه. فروشگاه . تره بار .و.... دنبال استاد میرفتم.
حالا توپ رو پاس میدم به دوستان عزیز ......
از جنس خدا شعرهاي دوران جواني لحظه اي با امام
مدتی بود موضوعی ذهنم را مشغول کرده بود. که چطور می توان دوستانی که به
آنها علاقمندهستم وعمیقا دوستشان دارم. و نمی توانم ناراحتیشان را ببینم .
زمانی که قرار است بسلامتی از این دنیا هجرت کنیم . و به فضای دیگری برویم.
چگونه میتوانم یا می توانیم .از هم جدا .غریبه و بیخبر باشیم .و سرنوشت ديگري
برایمان اهمییتی نداشته باشد. من که تحملش را ندارم.آخر ما در دنیا از همین
دوستیهای کوچک و خالص به دوست حقیقی و مطلق رسیده بودیم.و حالا ما با
همین دوستیهای کوچک و به زعم خود خالص وهمین بضاعت در مقابل دوست
مطلق قرار گرفتیم. و از او می خواهیم .که آن رحمان .رحیم و ستار ما را در کنار
هم بپذیرد.تا بتوانیم از فیض بی نهایتش سیراب گردیم.
چه خوبست دوست باشیم بایرنگی
بشرطی دور باشیم از دو رنگی
جه خوبست ارتباط صادقانه
به دور از جلوه های کاذ بانه
چه خوبست آینه باشیم با هم
جدا سازیم ضعف های سیرت هم
چه خوبست گر در این راه جلو رفتیم از هم
بگردیم نیم نگاهی از پی هم
چه خوبست گر کامل شدیم قابل شدیم
رستیم از این دنیای رنگارنگ و پیوستیم به نور بی نهایت
باز با هم باشیم در جوار دوست مطلق
ما همیشه بلندترها را میشنویم، پررنگترها را میبینیم و سختترها
را میخواهیم
غافل از اینکه عشق ساده میآید، بیرنگ میماند و بیصدا میرود.
از طرف دوست عزیزم اشکان
نمي دانم ... نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد .
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم . چه خواهد ساخت.
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد.
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش.
و او يكريز و پي در پي دم خويش را در گلويم سخت بفشارد.
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدين سان بشكند هر دم سكوت مرگبارم را.......
براي آنان كه به دنبال عشق ميگردند براي عشق ورزيدن به عشق و براي جويندگان
راه حقيقت راهي به موفقيت نمي انجامد مگر از ديار انديشه بگذرد.

به خدای شادی . .
به خدای همه آنچه که از خوبی هاست . .
به خدای همه آنچه که از زیبایی هاست . .
دل من غمگین نیست . .
دل من گمشده ؛ شاید ؛ اما . .
دل من غمگین نیست . .
و شبی از شبها . .
در میان طپش عطر و نیاز خواهش . .
با حضور و نفس عطر دل انگیزه خدا . .
آن دل گمشده را خواهم یافت . .
گاهی اوقات فکر میکردم . چرا با بقیه آدمها مشکل دارم .چرا پیشرفت اونا باعث ناراحتی
من میشه.چرا حساس میکنم.بزرگیشون منجر به کوچیکی من شده. نمیدونستم با
این حس بد چیکار کنم.
مدتی که گذشت؛ یه روز به مطلب جالبی بر خوردم. که تقریبا جواب
سوال من بود. میگفت؛بچه ها معمولا اگر کار بدی میکنن ؛ یا مثلا نمره درسی خوبی
نمیگیرن؛ پدر مادرها فوری اونا رو با بچه های موفق تو فامیل یا دوستان مقایسه
میکنند . که این موفقیت عاملی میشه برای سرزنش بچه ها .واز اینجاست که اون
حس تنفر از کسانی که از ما ( مادی و معنوی) بالاتر هستند ؛شروع میشه.