تبليغاتX
مسافر42
اي كه مرا خوانده اي ، راه نشانم بده
 

 

 

 

چکار کنیم که خستگی خسته بشه

دلهای ما به روی غم بسته بشه

چکار کنیم با لالائی خواب نشیم

با یک سراب کاغذی خام  نشیم

چکار کنیم امیدمون سرد  نشه

دلهای ما با یک نگاه رنگ  نشه

چکار کنیم با همدیگه یار بشیم

فکرامون و به هم بدیم، زنده و آگاه بشیم .....

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:55  توسط صالحي  | 

 

 

سبز سبز همیشه سبز باشیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:18  توسط صالحي  | 

 

 

 

     عشق...تنهاست...

  آنقدر دوستتان دارم

   که فراموش می کنم

   زندگی ..

   تنها با بلعیدن زندگان است که ادامه

دارد..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:22  توسط صالحي  | 

 

 

آسمون بغضشو خالی می کنه
آدمو حالی به حالی می کنه
کوچه ها رنگ زمستون میگیرن
شیشه ها بخار و بارون میگیرن
آدما چتراشونو وا میکنن
گریه ابرو تماشا میکنن
نمیخوان مث درختا تر بشن
از دل قطره ها باخبر بشن
نمیخوان بی هوا خیس آب بشن
زیر بارون بمونن خراب بشن
اما تو چترتو بستی کبوتر
زیر بارونا نشستی کبوتر
رفتی و سنگا شکستن بالتو
اومدی هیچ کی نپرسید حالتو
بعضیا دشمنای خونی شدن
بعضیا غول بیابونی شدن
بعضیا میگن که بارون کدومه؟
بوی نم شرشر ناودون کدومه؟
دیدی... دیدی آسمون خراب شد سر ما؟
غصه شد وصله بال و پر ما؟
حالا تو سایه نشینی مث من
خوابای ابری میبینی مث من
چقد اینجا میخوری خون جگر؟
کبوتر عصاتو بنداز و بپر ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:14  توسط صالحي  | 

 

 

باز هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفندو گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز نوروز سعید

باز هم سال جدید

باز هم لاله عشق

خنده و بیم و امید

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 17:24  توسط صالحي  | 

 

 

زیر باران بیا قدم بزنیم

                    حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نـو بگـوییم و نـو بینـدیشیم

                   عـادت کهنـه را به هـم بزنیـم

و ز بـاران کمی بیاموزیم

                   کـه بباریم و حرف کم بزنیم

کـم بباریم اگر ، ولی همه جا

                  عالمی به چهره نم بزنیم

چتـر را تا کنیم و خیس شویم

                  لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود بخود زیباست

                  سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است

                زندگی   را   بیا   رقم   بزنیم

"سالکم" قطره ها در انتظار تواند

               زیر   باران   بیا   قدم   بزنیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:50  توسط صالحي  | 

 

aa13.jpg 

 

بي صدا شب تا سحر

ياران خود را خواند و گرد آورد

جا به جا

در راه ها

بر شاخه ها

بر بام گسترد

صبحگاهان

شهر سرتا پا سياه از تيرگي هاي گنهكاران

ناگهان چون نو عروسي در پرندين پوشش پك سپيد تازه

سر بر كرد

شهر اينك دست نيروهاي نوراني است

در پس اين چهره تابنده

اما

باطني تاريك دود آلود است

گر بخواهد خويشتن را زين پليدي هم بپيرايد

همتي بي حرف همچون برف مي بايد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:29  توسط صالحي  | 

 

 

پروردگارا ..

به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم

دليري ده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم

بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده تا متوقع نباش، دنيا و مردم آن مطابق ميل من

رفتار كنند.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:39  توسط صالحي  | 

  

 

  راه  اقيانوس از كجاست ؟ روح انسان چگونه راه بازگشت به مبداء خود را بيابد؟

عاشقي  نزد معشوق خود رفت  در زد. معشوق پرسيد چه كسي است كه در را مي كوبد؟ عاشق گفت: من. معشوق نوميدانه گفت: بازگرد. زمان مناسبي نيست. اينجا جايي براي انسانهاي خام نيست. و در را نگشود. پس از سالها عاشق بازگشت و دوباره در زد. معشوق پرسيد: چه كسي است كه در را مي كوبد؟ اين بار عاشق گفت: تو . تويي كه در مي كوبي. معشوق در را گشود و گفت در اين خانه اتاقي براي من وجود ندارد. داخل شو.  آری  براي پيوستن به معشوق بايد ترك خود كرد.  اين خود منبع خود خواهي و خودپرستي است. كسي كه وجودش بر گرد خود مي چرخد، همه چيز را براي سود خويش مي خواهد. مرزها و محدوديتها عامل جدايي است. خود متمايز كننده شخص از ديگران است. پس خود مرزي است بين ما و ديگران. 

 
.   چگونه از اين خودخواهي رها شويم؟ چگونه روحي چون گل لطيف داشته باشيم؟ چگونه همچون پروانه تغيير ماهيت بدهيم؟ چگونه مرزهاي خود را بشكنيم؟ تنها راه اين تغيير ماهيت راه عشق است. عشق درمان همه دردها از جمله غرور و خودبيني است.  انسان بايد بايد با عشق روبرو شود. بايد عاشق شود.
 
 
 
عمر كه بي عشق رفت هيچ حسابش مگير..........
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:4  توسط صالحي  | 

 

 

 

 

از  باغ  مي برند تا  چراغانيت  كنند

 تا كاج جشنهاي  زمستانيت كنند

 پوشانده اند صبح تو را از ابرهاي تار

 تنها به اين بهانه  كه بارانيت كنند

 يوسف به اين رهاشدن از چاه دل نبند

 اين بار مي برند كه  زندانيت  كنند

 يك­نقطه­بيش،­فرق رحيم و رجيم نيست

 از­نقطه­اي بترس­كه شيطانيت كنند

ای گل ،گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

 آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

 گاهي­بهانه­ايست كه قربانيت كنند......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:17  توسط صالحي  |