
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها.
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان باز گشت مارها شدند.
مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنيا می آيند،

بارها با خود این قرار کنم.
که روم ترک عشقُ یار کنم.
باز اندیشه می کنم که اگر٬
نکنم عاشقی٬ چیکار کنم چیکار نکنم...
یه عاشق ،چیزی جز عشق تو سرش نیست...
یه عاشق ،فکرسود و ضررش نیست همه خوب و بدِ قصه شو میخواد...
یه عاشق،نگرانِ آخرش نیست...
یه عاشق ،مثلِ من مبهوتِ یاره دلش تو سینه دائم بی قراره...
یه عاشق،مثلِ من خوشبخته باعشق ،کنارت راضیه از هر چی داره...
پیشت گم کرده قلبم دست و پاشو نمیتونم بگم حال و هواشو...
یه عاشق،مثلِ من میمیره بی تو دیگه از من نپرس چون و چراشو...
از عشقِ تو بی تابم از عشقِ تو مجنونم...
ناشکری نکن عشقم ناشکری نکنم عشقم...


در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب
همدیگررا حفظ کنند.
وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.
ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی
زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی
با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
و این چنین توانستند زنده بمانند........

آن شب که تو در کنار مایی روزست
و آن روز که با تو میرود نوروزست
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست...

اگر خواهان عشقی ، ترک کردن را بیاموز...


آی آدمای مهربون! واجبه که کمک کنیم٬
فکری برای بستن٬ زخمهای شاپرک کنیم.
واجبه که جلا بدیم٬آبی آسمونی رو٬
وقف پرنده ها کنیم٬دونه ی مهربونی رو٬
پیکر ناز نسترن٬بستر سبزه و چمن٬
حیفه! که فرسوده بشه!
آب زلال چشمه ها٬بارون رحمت خدا٬
حیفه! گل آلوده بشه!
پاکیهای دنیا رو آلودیم!
اینجور اگه٬بگذره نابودیم!
آی آدما! با ندونم کاریتون!
زندگی رو کشتین و خوشنودین!
کو؟ کجا رفت٬آسمون آبیمون٬
کو؟ کجا رفت٬برکه ی مرغابیمون.
چرا باید بمیرن از تشنگی؟
ماهیهای٬کوچیک سرخابیمون.
دشت اگه صحرا بشه٬قاصدکی نمیمونه!
قصّه ی زندگی رو باز٬چکاوکی نمیخونه!...

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
وتـــماشای تـــــو زیباست اگر بگذارند
مــــن زاظهار نظرهای دلــــم فهمـــیدم
عشق هم صاحب فتواست اگـر بگذارند
دل سر گشته! من این همه بیهوده مگرد
خانه دوست همین جاست اگر بگذارند...