تبليغاتX
مسافر42
اي كه مرا خوانده اي ، راه نشانم بده

 

 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها.

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان باز گشت مارها شدند.

مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنيا می آيند،

تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است:
 
اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان...

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:22  توسط صالحي  | 

 

 

بارها با خود این قرار کنم.

که روم ترک عشقُ یار کنم.

باز اندیشه می کنم که اگر٬

نکنم عاشقی٬ چیکار کنم چیکار نکنم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 16:13  توسط صالحي  | 

   

یه عاشق ،چیزی جز عشق تو سرش نیست...

 یه عاشق ،فکرسود و ضررش نیست همه خوب و بدِ قصه شو میخواد...

 یه عاشق،نگرانِ آخرش نیست...

 یه عاشق ،مثلِ من مبهوتِ یاره دلش تو سینه دائم بی قراره...

 یه عاشق،مثلِ من خوشبخته باعشق ،کنارت راضیه از هر چی داره...

 پیشت گم کرده قلبم دست و پاشو نمیتونم بگم حال و هواشو...

 یه عاشق،مثلِ من میمیره بی تو دیگه از من نپرس چون و چراشو... 

   از عشقِ تو بی تابم از عشقِ تو مجنونم...

 ناشکری نکن عشقم ناشکری نکنم عشقم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:13  توسط صالحي  | 

 
 
من تمام هستیم را
در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان کشتم
اتش زدم
من بهار عشق را دیدم
ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبی ها رفتند
و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر ماندن
تن سبز و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت....
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 16:14  توسط صالحي  | 

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب
همدیگررا حفظ کنند.
وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.‬‬
ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی
زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی
با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
و این چنین توانستند زنده بمانند........

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:48  توسط صالحي  | 

 

 

آن شب که تو در کنار مایی روزست

و آن روز که با تو می‌رود نوروزست

دی رفت و به انتظار فردا منشین

دریاب که حاصل حیات امروزست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 12:26  توسط صالحي  | 





اگر خواهان عشقی ، ترک کردن را بیاموز...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 17:33  توسط صالحي  | 



ما مي‌خواستيم از درختا کاغذ و قلم بسازيم
بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم
آينه ها اونجا نبودن تا ببينيم که چه زشتيم
رو درخت با نوک خنجر «زنده باد درخت» نوشتيم
زنگ خوش صداي تفريح واسمون زنگ خطر شد
همه چوباي جنگل، دسته تيغ تبر شد
فاصله يه حرف ساده اس، بين ديدن و نديدن
بگو صرفه با کدومه، شنيدن يا نشنيدن ؟
اگه حرفمو شنيدي جنگل رو نده به پاييز
کاري کن درخت باغچه تن نده به خنجر تيز
با جونه ها يکي شو قد بکش نگو که سخته
جنگل تازه به پا کن هر يه آدم يه درخته...


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 15:52  توسط صالحي  | 

 

 

آی آدمای مهربون! واجبه که کمک کنیم٬

فکری برای بستن٬ زخمهای شاپرک کنیم.

واجبه که جلا بدیم٬آبی آسمونی رو٬

وقف پرنده ها کنیم٬دونه ی مهربونی رو٬

پیکر ناز نسترن٬بستر سبزه و چمن٬

حیفه! که فرسوده بشه!

آب زلال چشمه ها٬بارون رحمت خدا٬

حیفه! گل آلوده بشه! 

پاکیهای دنیا رو آلودیم!

اینجور اگه٬بگذره نابودیم!

آی آدما! با ندونم کاریتون!

زندگی رو کشتین و خوشنودین!

کو؟ کجا رفت٬آسمون آبیمون٬

کو؟ کجا رفت٬برکه ی مرغابیمون.

چرا باید بمیرن از تشنگی؟

ماهیهای٬کوچیک سرخابیمون.

دشت اگه صحرا بشه٬قاصدکی نمیمونه!

قصّه ی زندگی رو باز٬چکاوکی نمیخونه!...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 16:0  توسط صالحي  | 

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

 وتـــماشای تـــــو زیباست اگر بگذارند

  مــــن زاظهار نظرهای دلــــم فهمـــیدم

   عشق هم صاحب فتواست اگـر بگذارند

   دل سر گشته! من این همه بیهوده مگرد

   خانه دوست همین جاست اگر بگذارند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 11:23  توسط صالحي  |